خرید بک لینک

درباره سایت

مغز خلاق

امکانات وب

یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند . در همه ی آن صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده میشد که یکی از آن ها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود .

هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمی شود او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه سخت ترین دوره ی زندگی او را از سر گذرانده است این موضوع او را ناراحت کرد و به خدا گفت:

خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره ی زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده میشود . سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی خداوند جواب داد من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را می بینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 17:16 توسط سیمین|

برچسب: داستانک, نویسنده: ماهان صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 18:49

صفحه بندی